در اندیشه ام که چگونه روز شب می شود و شراب سرکه
در اندیشه ام که چند سال ...
در اندیشه ام که چرا ...
هی...
         کودک بی خیال دیروز
حالا به پشت سر که نگاه می کنم
نه راه رفته ای هست و نه وقت بازگشتی
اما از خانه دورم و حریم امنی نمی بینم
هرچه هست بیابان لم یزرع و آسمان بی ستاره
از کجای قصه زمان به مقتل رفت نمی دانم اما ...
اما همین کافی که از خانه دورم و ...
بد جور هوای بازگشت دارم
     هی ...
              هی...
                      هی...
                                            

باز هم جاسیگاریم پرشد

خیلی وقت است که نه من ، نه شعر
از راه رو این خانه نگذشته ایم
راه من دراز است و خانه شاعران دور
اما دلم هنوز در گیر واژگان ناگفته
دیروز به سرحد بی قراری رسیدم
تنگه این دل بی قرار جای واژه نبود
روی کاغذ ریخت
نوشتم...
              ((سلام))

امانم را بریده این روزگاران سخت

این فرصت کم واین اتلاف وقت

دیگر از صدای ساعت پنج صبح و باران و نرسیدن به دریا خسته ام

می روم

اما نه دورتر از همین دو سال باقی مانده

می روم

اما نه دورتر از نخواندن دل دلهای شما

آمدنم قسمت کردن سهمی از این دل خراب بود و

رفتنم شاید سازشی با نیاز و سکوت

دو صد درود مرا بعنوان هدیه ای بپذیرید

ای سادگان تکلم

ای همراهان هر چه بغض و گریه و ترانه

ای رفیقان